![]() مردمی خدا را به امید بخشش پرستیدند. این پرستش بازرگانان است.
منوی اصلیو گروهی او را از روی ترس عبادت کردند. این عبادت بردگان است. و گروهی وی را برای سپاس پرستیدند. و این پرستش آزادگان است! (حضرت علی)
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
بهمن 1390
آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 جستجو
پیوندها
(باران) وبلاگ دیگرم
گنجینه موفقیت هم کلاسی قلم و اندیشه شاه جهان آموزشی . درسی و مهرورزی (آقای محمودی ) حریم حجاب و عفاف اخبار وبلاگ ها ليست وبلاگ ها قالب هاي وبلاگ اخبار ايران اخبار ICT تفريحات اينترنتي تالارهاي گفتگو فروشگاه اینترنتی :: طراح قالب:: |
خدا
راز و نیاز و پی بردن به اسرار خدا خدا هست
مردی با خود زمزمه می کرد: خدایا با من حرف بزن! تا به حال چند بار شادیهایت را آرام و بی بهانه به او گفته ای؟ گاهی بیپاسخ گذاشتن برخی خواسته های ما نشانگر لطف بی اندازه او به ماست. خورشید را باور دارم، حتی اگر نتابد. به عشق ایمان دارم، حتی اگر آن را حس نکنم. به خدا ایمان دارم، حتی اگر سکوت کرده باشد. تا خدا هست، جایی برای نومیدی نیست. |+| نوشته شده توسط امدادی در پنجشنبه بیستم بهمن 1390 ساعت 23:7 |
گفتگو با خدا
I dreamed I had an Interview with god
خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم
So you would like to Interview me? “God asked”
خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟
If you have the time “I said”
گفتم : اگر وقت داشته باشید
God smiled
خدا لبخند زد
My time is eternity
وقت من ابدی است
What questions do you have in mind for me?
چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی ؟
What surprises you most about humankind?
چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟
Go answered …
خدا پاسخ داد …
That they get bored with childhood
این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند
They rush to grow up and then long to be children again
عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند
That they lose their health to make money
این که سلامتی شان را صرف به دست آوردن پول می کنند
And then lose their money to restore their health
و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند
By thinking anxiously about the future That
این که با نگرانی نسبت به آینده فکر میکنند ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط امدادی در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 ساعت 10:57 |
خدایا:
خدایا: گفتم :خسته ام. گفتی:لا تنقطوا من رحمت الله گفتم :کسی را ندارم. گفتی:نحن افرب الیه من حبل الورید گفتم : فراموشم نکن . گفتی: فاذکرونی اذکرکم گفتم :راه چیست؟ گفنی: انا هدیناکم السبیل اما شاکرا و اما کفورا گفتم: نجات کجاست؟ گفتی: محرم در راه است.
|+| نوشته شده توسط امدادی در پنجشنبه دهم آذر 1390 ساعت 14:54 |
فرارسیدن ماه عزای سیدالشهدا(ع) برحسینیان عالم تسلیت باد
|+| نوشته شده توسط امدادی در یکشنبه ششم آذر 1390 ساعت 13:1 |
من از خدا خواستم ...
خدا گفت : نه ![]() آنها براي اين در تو نيستند که من آنها را بزدايم .بلکه آنها براي اين در تو هستند که تو در برابرشان پايداري کني من از خدا خواستم که بدنم را کامل سازد خدا گفت : نه ![]() روح تو کامل است . بدن تو موقتي است من از خدا خواستم به من شکيبائي دهد خدا گفت : نه ![]() شکيبائي بر اثر سختي ها به دست مي آيد. شکيبائي دادني نيست بلکه به دست آوردني است من از خدا خواستم تا به من خوشبختي دهد خدا گفت : نه ![]() من به تو برکت مي دهم خوشبختي به خودت بستگي دارد من از خدا خواستم تا از درد ها آزادم سازد خدا گفت : نه ![]() درد و رنج تو را از اين جهان دور کرده و به من نزديک تر مي سازد من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد خدا گفت : نه ![]() تو خودت بايد رشد کني ولي من تو را مي پيرايم تا ميوه دهي من از خدا خواستم به من چيزهائي دهد تا از زندگي خوشم بيايد خدا گفت : نه من به تو زندگي مي بخشم تا تو از همۀ آن چيزها لذت ببري من از خدا خواستم تا به من کمک کند تا ديگران را همان طور که او دوست دارد ، دوست داشته باشم خدا گفت : ... سرانجام مطلب را گرفتي ![]() امروز روز تو خواهد بود آن را هدر نده باشد که خداوند تو را برکت دهد... |+| نوشته شده توسط امدادی در یکشنبه یکم آبان 1390 ساعت 7:39 |
چکاپ نزد خدا
به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ...
خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده.
زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد.
آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود...
و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.
به بخش ارتوپدی رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم.
بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم ...
فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم.
زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم ..!
خدای مهربان برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد و من به شکرانه اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم :
هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم .
قبل از رفتن به محل کار یک قاشق آرامش بخورم .
هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم.
زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم .
و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم.
امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند:
رنگین کمانی به ازای هر طوفان ، لبخندی به ازای هر اشک ، دوستی فداکار به ازای هر مشکل ،
نغمه ای شیرین به ازای هر آه ، و اجابتی نزدیک برای هر دعا .
جمله نهایی : عيب کار اينجاست که من '' آنچه هستم '' را با '' آنچه بايد باشم '' اشتباه مي کنم ، خيال ميکنم آنچه بايد باشم هستم، در حاليکه آنچه هستم نبايد باشم . |+| نوشته شده توسط امدادی در جمعه بیست و دوم مهر 1390 ساعت 23:17 |
ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط امدادی در جمعه یکم مهر 1390 ساعت 9:30 |
نزول درد
گفتم : خدای من ، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم راکه پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟ گفت: عزیزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت برمن تکیه کرده بودی، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی، من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟.. گفت: عزیزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟ گفت: بارها صدایت کردم، آرام گفتم: از این راه نرو که به جایی نمی رسی، توهرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟ گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برایم بگویی و حرف بزنی. آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تنها اینگونه شد تو صدایم کردی گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را ازدلم نراندی؟ گفت: اول بار که گفتی خدا آن چنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر، من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی وگرنه همان بار اول شفایت می دادم. گفتم: مهربانترین خدا، دوست دارمت گفت: عزیزتر از هر چه هست من دوست تر دارمت |+| نوشته شده توسط امدادی در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390 ساعت 23:44 |
آیا خداوند شر را آفریده است ؟!
|+| نوشته شده توسط امدادی در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 ساعت 0:2 |
20 قانون طلایی برایان تریسی
ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط امدادی در سه شنبه یکم شهریور 1390 ساعت 21:22 |
|