تبليغاتX
خدا
خدا
راز و نیاز و پی بردن به اسرار خدا
خدا هست

مردی با خود زمزمه می کرد: خدایا با من حرف بزن!
یک ساز شروع به خواندن کرد،‌ اما مرد نشنید.
مرد فریاد برآورد: خدایا با من حرف بزن!
آذرخش در آسمان غرید، اما مرد اعتنایی نکرد.
مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت: پس تو کجایی؟ بگذار تو را ببینم!
ستاره‌ای درخشید، اما مرد ندید.
مرد فریاد کشید: خدایا به من معجزه‌ای نشان بده!
کودکی متولد شد، اما مرد باز توجهی نکرد . . .
مرد در نهایت یأس فریاد زد: خدایا خودت را به من نشان بده و بگذار تو را ببینم... از تو خواهش می کنم...
پروانه‌ای روی دست مرد نشست، و او پروانه را پراند و به راهش ادامه داد.
ما خدا را گم می کنیم در حالی او در کنار نفس های ما جریان دارد...
خدا اغلب در شادیهای ما سهیم نیست...

تا به حال چند بار شادیهایت را آرام و بی بهانه به او گفته ای؟
تا به حال به او گفته ای که چقدر خوشبختی؟؟
که چقدر همه چیز خوب است؟
که چه خوب او هست؟؟
خیال می‌کنیم تنها زمانی که به خواسته خود رسیده‌ایم او ما را دیده و حس کرده است اما...

گاهی بی‌پاسخ گذاشتن برخی خواسته های ما نشانگر لطف بی اندازه او به ماست.

خورشید را باور دارم، حتی اگر نتابد. به عشق ایمان دارم، حتی اگر آن را حس نکنم. به خدا ایمان دارم، حتی اگر سکوت کرده باشد.

تا خدا هست، جایی برای نومیدی نیست.

|+| نوشته شده توسط امدادی در پنجشنبه بیستم بهمن 1390 ساعت 23:7 |

گفتگو با خدا

 

I dreamed I had an Interview with god
خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم 

 

So you would like to Interview me? “God asked”
خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟

 

If you have the time “I said”
گفتم : اگر وقت داشته باشید 

 

God smiled
خدا لبخند زد

 

My time is eternity
وقت من ابدی است 

 

What questions do you have in mind for me?
چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی ؟

 

What surprises you most about humankind?
چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟

 

Go answered …
خدا پاسخ داد …

 

That they get bored with childhood
این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند 

 

They rush to grow up and then long to be children again
عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند  

 

That they lose their health to make money
این که سلامتی شان را صرف به دست آوردن پول می کنند

 

And then lose their money to restore their health
و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند 

 

By thinking anxiously about the future That
این که با نگرانی نسبت به آینده فکر میکنند 

ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط امدادی در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 ساعت 10:57 |

خدایا:

  خدایا:

گفتم :خسته ام.

 گفتی:لا تنقطوا من رحمت الله

گفتم :کسی را ندارم.

گفتی:نحن افرب الیه من حبل الورید

گفتم : فراموشم نکن .

گفتی: فاذکرونی اذکرکم

گفتم :راه چیست؟

 گفنی: انا هدیناکم السبیل اما شاکرا و اما کفورا

گفتم: نجات کجاست؟

گفتی: محرم در راه است.

 

|+| نوشته شده توسط امدادی در پنجشنبه دهم آذر 1390 ساعت 14:54 |

فرارسیدن ماه عزای سیدالشهدا(ع) برحسینیان عالم تسلیت باد
 

|+| نوشته شده توسط امدادی در یکشنبه ششم آذر 1390 ساعت 13:1 |

من از خدا خواستم ...


 

من از خدا خواستم که پليدي هاي مرا بزدايد
خدا گفت : نه
 

 www.Iranvij.ir | گروه اینترنتی ايران ويج ‌
 
  آنها براي اين در تو نيستند که من آنها را بزدايم .بلکه آنها براي اين در تو هستند که تو در برابرشان پايداري کني


من از خدا خواستم که بدنم را کامل سازد
خدا گفت : نه

 www.Iranvij.ir | گروه اینترنتی ايران ويج ‌
 
 روح تو کامل است . بدن تو موقتي است


من از خدا خواستم به من شکيبائي دهد
خدا گفت : نه

 www.Iranvij.ir | گروه اینترنتی ايران ويج ‌
 
  شکيبائي بر اثر سختي ها به دست مي آيد. شکيبائي دادني نيست بلکه به دست آوردني است


من از خدا خواستم تا به من خوشبختي دهد
خدا گفت : نه

 www.Iranvij.ir | گروه اینترنتی ايران ويج ‌
 
 
من به تو برکت مي دهم
خوشبختي به خودت بستگي دارد


من از خدا خواستم تا از درد ها
آزادم سازد
خدا گفت : نه

 www.Iranvij.ir | گروه اینترنتی ايران ويج ‌
 
 
درد و رنج تو را از اين جهان دور کرده و به من نزديک تر مي سازد


من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد
خدا گفت : نه

 www.Iranvij.ir | گروه اینترنتی ايران ويج ‌
 
 
تو خودت بايد رشد کني ولي من تو را مي پيرايم تا ميوه دهي


من از خدا خواستم به من چيزهائي دهد تا از زندگي خوشم بيايد
خدا گفت : نه

من به تو زندگي مي بخشم تا تو از همۀ آن چيزها لذت ببري


من از خدا خواستم تا به من کمک کند تا ديگران را همان طور که او دوست دارد ، دوست داشته باشم
خدا گفت : ... سرانجام مطلب را گرفتي


 www.Iranvij.ir | گروه اینترنتی ايران ويج ‌
 
  امروز روز تو خواهد بود
آن را هدر نده

باشد که خداوند تو را برکت دهد...


|+| نوشته شده توسط امدادی در یکشنبه یکم آبان 1390 ساعت 7:39 |

چکاپ نزد خدا
 
 
به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ...
خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده.
زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد.
آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود...
و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.
به بخش ارتوپدی رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم.
بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم ...
فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم.
زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم ..!
خدای مهربان برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد و من به شکرانه اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم :
هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم .
قبل از رفتن به محل کار یک قاشق آرامش بخورم .
هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم.
زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم .
و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم.
امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند:  
رنگین کمانی به ازای هر طوفان ، لبخندی به ازای هر اشک ، دوستی فداکار به ازای هر مشکل ،
نغمه ای شیرین به ازای هر آه ، و اجابتی نزدیک برای هر دعا  .
جمله نهایی :  عيب کار اينجاست که من  '' آنچه هستم '' را  با  '' آنچه بايد باشم ''  اشتباه مي کنم ، خيال ميکنم  آنچه  بايد  باشم  هستم، در حاليکه  آنچه  هستم نبايد  باشم .
|+| نوشته شده توسط امدادی در جمعه بیست و دوم مهر 1390 ساعت 23:17 |

 

– افرادي که بيشترين وقت خود را صرف زندگي ديگران مي‏کنند

(مشاوره، راهنمايي و …)، از رسيدن به زندگي خود باز مي‏مانند.
 

– کساني که مي‏گويند “من نبايد اين راز را فاش کنم اما فقط به تو مي‏گويم”

دقيقا راز شما را نيز به همين صورت براي ديگران بازگو مي‏نمايند.
 

– گفتن حقيقت مهم است؛ اين مهم نيست که ما راست مي‏گوييم

در واقع لگد ديگران را به جان مي‏خرند.
 

– آنچه که در ظاهر هر شخص مي‏بينيم، به ندرت دقيقا همان چيزي است

 که آن شخص واقعا هست.
 

– جرات و شهامت اين نيست که روبروي شير بايستيم بلکه اين است

 که بفهميم چطور مي‏توان از شر او جان سالم بدر برد.
 

– ما از همان اول پدر و مادر زاده نشده‏ايم، بلکه بايد بياموزيم

 که چطور مي‏توان پدر و مادر بود.
 

– کلماتي که بر زبان جاري مي‏گردند، قدرت خود را از ما گرفته‏اند –

 از خود هيچ قدرتي ندارند.
 

 

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط امدادی در جمعه یکم مهر 1390 ساعت 9:30 |

نزول درد

گفتم : خدای من ، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم

 سر سنگینم راکه پر از دغدغه ی دیروز بود

 و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم

آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟

گفت: عزیزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی

که در تمام لحظات بودنت برمن تکیه کرده بودی،

من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی،

من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد،

با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم

گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه

زار بگریم؟..

گفت: عزیزتر از هر چه هست،

اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید

عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی

بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از

حوالی آسمان چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟

گفت: بارها صدایت کردم،

آرام گفتم: از این راه نرو که به جایی نمی رسی،

توهرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد

بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست از این راه نرو که به

ناکجاآباد هم نخواهی رسید

گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟

گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی،

پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی،

بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی،

می خواستم برایم بگویی و حرف بزنی.

آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تنها

اینگونه شد تو صدایم کردی

گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را ازدلم نراندی؟

گفت: اول بار که گفتی خدا آن چنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار

دگر خدای تو را نشنوم،

تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر،

من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی

وگرنه همان بار اول شفایت می دادم.

گفتم: مهربانترین خدا، دوست دارمت

گفت: عزیزتر از هر چه هست من دوست تر دارمت

|+| نوشته شده توسط امدادی در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390 ساعت 23:44 |

آیا خداوند شر را آفریده است ؟!

 

روزی یک استاد دانشگاه تصمیم گرفت تا دانشجویانش را

به مبارزه بطلبد. او پرسید: 

`آیا خداوند هر چیزی را که وجود دارد، آفریده است؟`

دانشجویی شجاعانه پاسخ داد: "بله."
استاد پرسید: "هر چیزی را؟"
پاسخ دانشجو این بود: "بله هر چیزی را."
استاد گفت: "در این حالت، خداوند شر را آفریده است.

درست است؟ زیرا شر وجود دارد."
برای این سوال، دانشجو پاسخی نداشت و ساکت ماند.

استاد از این فرصت حظ برده بود که توانسته بود

یکبار دیگر ثابت کند که ایمان و اعتقاد فقط یک افسانه است.
ناگهان، یک دانشجوی دیگر دستش را بلند کرد و گفت:

"استاد، ممکن است که از شما یک سوال بپرسم؟"
استاد پاسخ داد: "البته."
دانشجو پرسید: "آیا سرما وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "البته، آیا شما هرگز احساس سرما نکرده اید؟"
دانشجو پاسخ داد:
"البته آقا، اما سرما وجود ندارد. طبق مطالعات علم فیزیک،

سرما عدم تمام و کمال گرماست و شئی را تنها در صورتی میتوان

 مطالعه کرد که انرژی داشته باشد و انرژی را انتقال دهد

 و این گرمای یک شئی است که انرژی آن را انتقال می دهد.

بدون گرما، اشیاء بی حرکت هستند، قابلیت واکنش ندارند.

پس سرما وجود ندارد. ما لفظ سرما را ساخته ایم

تا فقدان گرما را توضیح دهیم."
دانشجو ادامه داد: "و تاریکی؟"
استاد پاسخ داد: "تاریکی وجود دارد."
دانشجو گفت:
"شما باز هم در اشتباه هستید، آقا. تاریکی فقدان کامل نور است.

 شما می توانید نور و روشنایی را مطالعه کنید،

اما تاریکی را نمی توانید مطالعه کنید.

منشور نیکولز تنوع رنگهای مختلف را نشان می دهد

که در آن طبق طول امواج نور، نور می تواند تجزیه شود.

تاریکی لفظی است که ما ایجاد کرده ایم

 تا فقدان کامل نور را توضیح دهیم."
و سرانجام دانشجو پرسید:
- "و شر، آقا، آیا شر وجود دارد؟
خداوند شر را نیافریده است. شر فقدان خدا در قلب افراد است،

شر فقدان عشق، انسانیت و ایمان است.

عشق و ایمان مانند گرما و نور هستند.

آنها وجود دارند. فقدان آنها منجر به شر می شود."
و حالا نوبت استاد بود که ساکت بماند.

www.iranvij.ir | گروه اینترنتی ايران ويج ‌
نام این دانشجو آلبرت انیشتین بود



|+| نوشته شده توسط امدادی در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 ساعت 0:2 |

20 قانون طلایی برایان تریسی

 

لازمه ی استفاده از این 20 قانون این است که آمادگی داشته باشید

تا هر تغییر لازم را بپذیرید.

آمادگی انجام اشتباهات زیاد را داشته باشید

 و از آنها درس بگیرید و پیش بروید.

1) قانون ارزش ها


نحوه عملکرد شما همیشه با زیربنایی ترین ارزش ها و اعتقادات

شما هماهنگ است.


آنچه به راستی ارزش هایی را که واقعاً به آن اعتقاد دارید بیان می کند،

ادعاهای شما نیست بلکه گفته ها، اعمال و  انتخاب های شما

به ویژه در هنگام ناراحتی و عصبانیت است.
 

2) قانون عادت

حداقل 95 درصد از کارهایی که انجام می دهید از روی عادت است،

خواه عادت های مفید و خواه عادت های مضر.

شما می توانید عادت هایی که موفقیت تان را تضمین می کنند

در خود پرورش دهید. یعنی تا هنگامی که رفتار مورد نظر

به صورت اتوماتیک و غیرارادی انجام نشود،

تمرین و تکرار آگاهانه و مدام را ادامه دهید.
 

 

 


 

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط امدادی در سه شنبه یکم شهریور 1390 ساعت 21:22 |


استخاره آنلاین با قرآن کریم